داستان کوتاه فرشته نجات

داستان کوتاه فرشته نجات

doll

جوان کمپ: داستان کوتاهی که امروز آماده کردیم، فرشته نجات نام داره. شما عزیزان رو به خواندن این داستان فانتزی دعوت می‌نماییم…

داستان کوتاه و فانتزی فرشته نجات

آیدا دختر کوچولو از توی اتاقش داد زد: مامان راست میگن. عروسکها فرشته نگهبان ماهستند.


مامان با ناراحتی با خودش گفت: امان از دست مادر بزرگ با این قصه هاش. و با صدای بلند داد زد: نه دخترم اینا همش قصه است.


عروسک آیدا تا این حرف به گوشش رسید یک کم دلخور شد و شروع کرد به فکر کردن به کاراش از اول صبح…


نذاشته بود آیدا دستش رو تو پریز برق بکنه. وقتی از پله ها میخواست بیفته، اونو گرفته بود. وقتی خواب بود زنجیر طلای دور گردنش رو باز کرده بود. سگ همسایه رو با یک نگاه سر جاش نشونده بود و…


با خودش گفت: خدایا! چه خوب بود این آدم های بی انصاف میدونستن از بچگی ده ها فرشته به شکل های متفاوت مراقب و محافظشونن. و آرزو کرد کاش مدت ماموریتش زودتر تموم بشه تا بتونه به آسمون برگرده.


درست همون لحظه، ماهی تابه با روغنای داغ از دست مامان آیدا درست کنار آیدا به زمین افتاد ولی یه قطره روغن هم روی آیدا نریخت.


مامان، آیدا رو بغل کرد و زد زیر گریه. همینطور که داشت گریه میکرد چشمش به عروسک آیدا افتاد.


عروسک داشت میخندید…

ارسال نظر