عشق بی قید و شرط . . . | جوان کمپ

عشق بی قید و شرط . . .

جوانمرد،چون دریاست و بخیل چون

جوی ((دُر)) از دریا جوی،نه از جوی

داستان درباره یک پسر و یک درخت آمده است که عشق بدون قید و شرط را به بهترین شکل ممکن ،نشان می دهد .درخت خیلی خوشحال است که آن پسر نزد اوست. پسر غمگین است و می گوید:

 

 

(من پول لازم دارم)

درخت می گوید :(من پول ندارم ولی سیب دارم.اگر می خواهی می توانی تمام سیب های مرا چیده و به بازار ببری و بفروشی تا پول به دست آوری.) آن وقت  پسر تمام سیب های درخت را چید و برای فروش برد .

هنگامی که پسرک بزرگ شد ،تمام پول هایش را خرج می کند.برمیگردد و می گوید:((من می خواهم یک خانه بسازم و پول کافی ندارم که چوب تهیه کنم.))درخت می گوید : ((شاخه های مرا قطع کن.آنها را ببر و خانه ای بساز.))و آن پسر تمام شاخه های درخت را قطع کرد.آن وقت ،شاد و خوشحل بود .پسر بعد بدبخت تر از همیشه بر می گردد و می گوید :((می دانی من از همسر و خانه ام خسته شده ام و می خواهم از آنها دور شوم اما وسیله مسافرت ندارم.))

درخت میگوید: ((مرا از ریشه قطع کن و میان من را خالی کن و روی آب بیانداز و برو.))پسر آن درخت را از ریشه قطع میکند و به مسافرت میرود ودرخت هنوز شاد شاد است…

منبع : جوان کمپ

ارسال نظر