کاغذ یادگاری | جوان کمپ

کاغذ یادگاری

امروز ، چرکنويس يکي از نامه هاي قديمي را
پيدا کردم!
کاغذش هنوز،
از آوازِ آن همه واژه بي دريغ
سنگين بود!
از بارانِ آن همه دريا!
از اشتياقِ آن همه اشک
چقدر ساده برايت ترانه مي خواندم!

چقدر لبهاي تو
در رعايت تبسم بي ريا بودند!
چقدر جوانه رؤيا
در باغچه ي بيداريمان سبز مي شد!
هنوز هم سرحال که باشم،
کسي را پيدا مي کنم
و از آن روزهاي بي برگشت برايش مي گويم!
نمي داني مرور ديدارهاي پشتِ سر چه لذتي دارد!
به خاطر آوردن خوابهاي هر دم رؤيا…
هميشه قدمهاي تو را
تا حوالي همان شمشادهاي سبز ِ سر ِ کوچه مي شمردم،
بعد بر مي گشتم
و به ياد اين ترانه ي تازه مي افتادم!
حالا، بعضي از آن ترانه ها،
ديگر همسن و سالِ سفر کردنِ تو اند!
مي بيني؟ عزيز!
برگِ تانخورده ِ آن چرکنويس قديمي
دوباره از شکستن ِ شيشه ي پر اشک ِ بغض ِ من تر شد!
مي بيني!

ارسال نظر